المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

121

مروج الذهب ( فارسى )

در رقعه چيست ؟ » گفتم « نه » گفت « بخوان » و چون بخواندم نوشته بود : « عجبا از قومى كه كسى مانند اين را دارند و ديگرى را بسلطنت بر ميدارند . » به عبد الملك گفتم : « به خدا اگر مىدانستم چه نوشته است آن را نمىآوردم ، ترا نديده كه اين را نوشته است . » گفت : « ميدانى براى چه اين را نوشته است ؟ » گفتم : « نه » گفت : « بسبب داشتن تو بر من حسد برده و خواسته است مرا بكشتن تو وادارد . » گويد : « وقتى اين سخن بشاه روم رسيد گفت : « مقصودم همين بود . » . بحضور عبد الملك از معاويه سخن رفت گفت : « وى سه چيز را گرفت و سه چيز را رها كرد : هنگام سخن دلهاى مردم را جلب ميكرد و چون با او سخن ميكردند نيك گوش ميداد ، و هنگام اختلاف آسانترين راه را پيش ميگرفت و از لجاج و غيبت و كارهائى كه عذر آن بايد خواست دورى مىكرد . » روزى يكى از مصاحبان عبد الملك به دو گفت : « مىخواهم با تو خلوت كنم . » و چون خلوت كردند عبد الملك گفت : « بسه شرط : مدح مرا پيش من مگو كه خويشتن را از تو بهتر ميشناسم ، و پيش من عيب كسى مكن كه از تو نخواهم شنيد و به من دروغ مگو كه دروغگو از تدبير برى است . » گفت : « اجازه رفتن ميدهى ؟ » گفت : « ميل تو است . » . هيثم و ديگر اخباريان نقل كرده‌اند كه عبد الملك شنيد كه يكى از حكام وى هديه مىپذيرد ، او را احضار كرد و وقتى بنزد وى آمد ، به دو گفت : « آيا از وقتى حكومت داشته‌اى هديه‌اى پذيرفته‌اى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان قلمرو تو آباد است و خراج فراوان ميرسد و رعيت در رفاه كامل است . » گفت : « جواب مرا بده آيا از وقتى ترا بحكومت فرستاده‌ام هديه‌اى پذيرفته‌اى ؟ » گفت : « بله » گفت : « اگر پذيرفته‌اى و عوض نداده‌اى مردى فرومايه‌اى ، و اگر از غير مال خود چيزى به هديه دهنده رسانيده‌اى يا داده‌اى كه كمتر از آن بوده است جانى و ستمگرى ، بهر حال كار تو از فرومايگى يا خيانت يا جهالت بر كنار نيست . » و بگفت تا او را از حكومت